منوتوبت

منوتوبت

منوتوبت, شرط بندی منوتوبت,سایت منوتوبت,آدرس جدید منوتوبت,اپلیکیشن منوتوبت,منو تو بت پیش بینی فوتبال

تایک هفته هرجا منوتوبت میخواستم برم باید آدرس جدید منوتوبت نه تنها به بهنام که به کوروش وآرش هم گزارش میدادم واین کلافه ام کرده بودولی آرش وکوروش خیلی منطقی تربرخوردکردن وکم کم متوجه شدن اون شب مشکلی نبوده ومن فقط باجمع دوستام که ازنظربهنام فقط شایسته نیستن به دربند آدرس جدید منوتوبت رفته بودم.ولی خود بهنام هنوزروی حرفش اصرارداشت ومیگفت من نباید بادیگران جایی برم!تعطیلات بعد امتحانات ترم دوم شروع شده بودکمی سرماخورده بودم که همراه با تب حسابی حالم روگرفته بود.روی راحتی درازکشیده بودم وداشتم فیلم نگاه میکردم.مامانی رفته بود توحیاط.درب هال بازشد وبهنام اومد داخل.چهره اش کمی باچند روزگذشته فرق کرده بود.اومدکنارم روی راحتی نشست.ازجام بلند نشدم وفقط سلام کردم.بالبخند نگاهم کردوگفت:قبلابلدبودی یکی ازدرمیاد تو ازجات بلند بشی.گفتم منوتوبت :حالم خوب نیست.خندید وگفت:تاپنجشنبه سعی کن خوب بشی چون عروسی یکی ازدوستام دعوت شدیم.گفتم:دعوت شدیم؟گفت:آره.وبعد کارت عروسی دوستش رونشونم دادپشت کارت نوشته شده بود((بهنام وآناهیتای اپلیکیشن منوتوبت عزیز))………پایان قسمت پنجم
داستان دنباله دار قسمت ششم
تاچهارشنبه بهنام هرروزمی آدرس جدید منوتوبت  اومد وبهم سرمیزدحتی داروهایی روهم برام تهیه کردکه سرماخوردگیم که تبدیل به آنفلانزاشده بودسریعترخوب شد.دلم نمیخواست به جشن عروسی دوست بهنام برم یه جورهایی احساس میکردم دراون جشن غریبه هستم ولی وقتی بهنام گفت که زن منوتوبت ومرد آدرس جدید منوتوبت قاطی هستند درجشن کمی خیالم راحت شدکه بابودن بهنام درکنارم دیگه تنها نیستم.روزقبل جشن بهنام اومد دنبالم وگفت که باهاش برم خرید میخواست لباسی که فرداشب میپوشم روخودش انتخاب کنه.باهاش به خرید رفتم لباس خیلی شیک وسنگین مخصوص شب برام خرید که البته باتمام زیبایی وخیره کنندگی که لباس داشت احساس میکردم یه جورهایی به من نمیاد!!!توی لباس احساس راحتی نداشتم ویه جورهایی فکرمیکردم به سن من که تازه وارد20سالگی شده بودم نمی آید.درتمام مدتی که درحال خرید لباس وکیف وکفش وبعدخرید برای خودش بودیم متوجه بودم که بهنام چیزی میخواهد به من بگوید ولی درگفتن آن تردید دارد.ناهارهم بیرون خوردیم وتقریباساعت از3بعدازظهرگذشته بودسوارماشین شدیم که برگردیم خونه.بهنام قبل اینکه ماشین روروشن کنه نفس عمیقی کشید به صندلی تکیه دادوگفت:آنی؟نگاهش کردم ومنتظرشدم حرفش روبزنه.ادامه داد:میدونی؟…تورنگ چشمات روشنه…یه جورهایی همون رنگ چشماته که خیلی باعث میشه مردم بهت نگاه کنن.خندیدم وگفتم:خوب این دیگه تقصیر آدرس جدید منوتوبت من نیست ببخشید.نخندیدفقط نگاهی به من کردکمی فکرکردوبعدلب پایینش روبا دندون گرفت وبعد درحالیکه انگارفکری به ذهنش رسیده باشه ادامه داد:من یه نظری دارم…لباس فردا.

شبتم که رنگش مشکیه منوتوبت…میبرمت پیش یکی ازدوستام چشم پزشکه یه لنزخوب ومناسب تیره برای چشمت میگیریم.باتعجب میون حرفش پریدم

شرط بندی منوتوبت

وگفتم: شرط بندی منوتوبت چی؟!!!!لنزمشکی؟!!!من لنزبذارم؟!!!لبخندی زدوگفت:آره.نمیدونم چرا باهاش مخالفتی نکردم شاید حس کنجکاویم بودکه باعث شد دلم بخواد ببینم اگه لنزمشکی تو چشمم بذارم چه شکلی میشم.بهنام بی هیچ صحبت دیگه ای راهی مطب دوستش شد. اپلیکیشن منوتوبت وقتی ازمطب بیرون اومدیم من لنزمشکی گذاشته بودم!چهره ام به نظرخودم خیلی متفاوت شده بود واین تغییربرام بیشترازاونی که فکرش رومیکردم جالب بود.توی صورت بهنام یه جورآرامش موج میزدوبعدبهم گفت همیشه ازاینکه رنگ چشمهای من اینقدرجلب توجه میکرده اعصابش داغون میشده وازم خواست که برای آرامش بین خودمون هم شده هروقت بیرون منزل میرم لنز مشکی چشمم روبذارم جوابی بهش ندادم ولی تغییرچهره خودم برام جالب بود!آخرهفته رسید وقتی لباسم روپوشیدم کمی هم آرایش کردم لنزهام روهم گذاشتم.مامانی وقتی من رودید لبخندی زد وگفت چقدرشکل مامان خدابیامرزت شدی…آرش برای برداشتن یکسری مدارکش به خونه برگشته بود وقتی من رودیدکمی خیره خیره به صورتم نگاه کردوبعدباعصابنیت گفت:این چه مسخره بازیه درآوردی چرا لنزمشکی گذاشتی؟خندیدم وصورتش روماچ کردم وگفتم:آرش خوشگل شدم نه؟دوباره بااخم نگاهم کردوگفت:خیلی خری…حالایعنی که چی شرط بندی منوتوبت این کار؟زنگ دربه صدا دراومدمیدونستم بهنام اومده دنبالم درحالیکه میخندیدم مانتووروسریم روبرداشتم وگفتم:تنوع لازمه داداشی. منوتوبت ..وبعد ازدرب هال بیرون رفتم.ازهمون اولش که با بهنام واردسالن شدم احساس کردم چقدرباجواون جمع غریبه هستم!کاملامعلوم بودهمه بدون استثناءازقشرتحصیل کرده جامعه هستن ازاون جماعتی که حتی باسایه های خودشونم مشکل دارن ودائم درحال قیافه گرفتن برای همدیگه بودن!بهنام درابتدامجبورشد دقایقی به همراه دوستانش درطرف شرط بندی منوتوبت دیگرسالن باشه معلوم بود درموردموضوعی که مربوط به کارشون بودباهم گرم صحبت هستن منم گوشیم روازکیفم درآوردم وخودم روباگوشیم سرگرم کردم ودرعرض کمترازچند دقیقه اس ام اس بازی من بابچه های دانشکده شروع شدوقتی بهنام پیشم برگشت دیگه نمیتونستم گوشیم روکناربذارم وگاهی حتی آروم آروم ازاس ام اسهای ارسالی بچه هابه خنده می افتادم.متوجه شده بودم که بهنام ازکارمن داره شاکی میشه ولی جدی اون جشن حوصله من روسربرده بودوباید سرخودم روگرم میکردم.دقایقی گذشت وبعد اپلیکیشن منوتوبت بهنام با صدایی آرام ولی عصبی گفت:میشه اون موبایل مسخره ات روبذاری توکیفت تا نشکوندمش.نگاهی بهش کردم وگفتم:حوصله ام سررفته آدمهای این مهمونی انگارهمه ازهم طلب دارن.بهنام دوباره باعصبانیت گفت:چیه دوست. شرط بندی منوتوبت

داری اینجا هم جمعی مثل اون دوستهای مسخره ات حضورداشتن؟درحالیکه عصبی شده بودم لحظاتی خیره به گوشیم نگاه کردم وبعد اون روداخل کیفم انداختم پاکت سیگارم روازکیفم  شرط بندی منوتوبتدرآوردم ولی قبل ازهرکار دیگه منوتوبت ای بهنام پاکت روازدستم گرفت وخیلی سریع توی مشتش لهش کردوبعد اون روداخل کیفم انداخت وگفت:آنی شعورداشته باش…چراموقعیت جایی روکه هستی نمیفهمی؟ازجام بلند شدم وگفتم:میخوام برگردم خونه.همونطورکه نشسته بودخیره به صورتم نگاه کردوبعدآرام ازجایش بلند شددرفاصله خیلی کمی ازمن ایستادهنوزبه صورتم خیره بود.صورتش خیس عرق شده بودوباصدایی آروم گفت:بشین.گفتم:نمیخوام…گفتم که میخوام برگردم خونه.عصبی شده بودم احساس میکردم بهنام سعی داره من روتحقیرکنه وبهم بفهمونه که خودش باچه تیپ آدمهایی میگرده ولی به قول خودش من شعوردرک اون محیط روندارم.صدای نفسهاش عصبی شده بود ولی برام مهم نبودکیفم روبرداشتم با صدای خیلی آروم ولی عصبی گفت:باشه برمیگردیم خونه………پایان قسمت ششم.

آدرس جدید منوتوبت

داستان شرط بندی منوتوبت دنباله دار اپلیکیشن منوتوبت قسمت هفتم
مدتی ازاتفاقی که اون شب درعروسی دوست بهنام افتادگذشت وبهنام به علت دلخوری که ازمن پیداکرده بودزیاد سربه سرم نمیگذاشت ومن چقدراحساس آرامش میکردم ازاینکه دیگه هر آدرس جدید منوتوبت وقت بادوستام جایی میرفتم ترس پیداشدن سروکله بهنام رونداشتم.بهنام خودش روشدیددرگیردرس ویک تحقیق علمی کرده بودواواخرپاییزبودکه برای یک همایش پزشکی جهت تحقیقش به ترکیه دعوت شد.شبی که میخواست بره آرش وکوروش هم میخواستن برای بدرقه اش به فرودگاه برن ولی من درس روبهانه کردم ورفتم به اتاقم فکرشم شرط بندی منوتوبت نمیکردم برای خداحافظی خودش به اتاقم بیاد.لبخندی به لبش بودبه میزتحریرم تکیه داد وچند لحظه ای نگاهم کردبعدگفت:نمیای فرودگاه؟بابیحوصله گی گفتم:درس دارم.خنده کوتاهی کردوگفت:باشه عیبی نداره من احتمالایک ماهی اونجاهستم آنی دلم نمیخوادوقتی برگشتم بفهمم زیادی شیطنت کردی.باتعجب نگاهش کردم وگفتم:منظور؟قیافه اش جدی شد وگفت:ببین آنی تویه دختری وخیلی هم آسیب پذیراین روکه میفهمی؟جوابی بهش ندادم وفقط گوشه لبم روازداخل بادندون گرفته بودم ومنتظربقیه حرفش بودم.ادامه داد:من خیلی ازاون دوستات روکه توخیلی هم قبولشون داری میشناسم ببین اصلا درشخصیت تونیست که بااونها…نگذاشتم حرفش روادامه بده گفتم:بهنام میشه بسه؟توتودنیافقط خودت روقبول داری وبس ولی من مثل تونیستم.بهنام گفت:ولی من نگرانتم.کتابی که دستم بود رومحکم زدم روی پام وگفتم:چه لزومی داره؟خندید ولی معلوم بودعصبی شده گفت:خره…چون دوستت دارم…چون نمیخوام هیچ آشغالی…بازم نذاشتم حرفش روادامه بده ازجام بلند شدم وگفتم:ببین بهنام  اپلیکیشن منوتوبت مرسی ازاینهمه احساس مسئولیتت ولی دیگه بسه من بچه نیستم خودمم میدونم باکیا بگردم باکیا نگردم.خواستم ازدراتاق برم بیرون دستم روگرفت گفت:آنی؟دراتاق باز شدواهوراپسرعمه شهین که حدود11سالش بودباشیطنت گفت:به به…به به میبینم که…بهنام نذاشت اون حرفش روادامه بده گفت:چیکارداری؟اهوراازجدی بودن بهنام کمی خودش روجمع وجورکردوگفت:هیچی فقط خواستم آدرس جدید منوتوبت بگم عمه.

مهین شرط بندی منوتوبت وبقیه منتظرن بیای پایین ببرنت فرودگاه همین.دستم روازدست بهنام درآوردم وگفتم:بریم پایین معطلشون نکن.وبعد خودم زودترازبهنام ازاتاق بیرون رفتم چون نمیخواستم دیگه چیزی درادامه حرفاش بشنوم.اون روزبهنام رفت ترکیه ومن برای بدرقه بالجبازی تمام نخواستم برم فرودگاه منوتوبت که همین باعث ناراحتی مامانی وعمه مهین شد اما برام مهم نبود دلیلی نداشت برم فرودگاه سفرقندهارکه نمیخواست بره.یک ماهی که بهنام ترکیه بودچندین باری تماس تلفنی با ایران داشت ولی چقدراون مدت به من خوش گذشت دائم بابچه هاگردش وتفریح داشتم حتی بچه هاهم ازنبودن بهنام خوشحال بودن ودراون مدت نگران این نبودیم که هرلحظه بااومدن بهنام یا باتلفن بهنام اوقات من وبعداوقات بچه ها تلخ بشه.به جمع ماچندنفری هم اضافه شده بودن که یکیشون ازبچه های پلی تکنیک بودبه نام مجیدبچه باحال وشوخ درعین حال خیلی باکلاس بوددربین حرفهای بچه ها فهمیده بودم قبلا نامزدداشته ولی ضربه بدی ازنامزدش خورده بعدم نامزدی بهم میخوره اونم دیگه هیچ دختری روبه زندگیش راه نداده بود.کلا پسرباحالی بود درعین شوخ طبعی خیلی هم رعایت ادب رومیکردکم کم من شده بودم سنگ صبورش وهمه مسائلش روبرام تعریف کردویک رابطه دوستانه وصمیمی بین مابرقرارشدواین رابطه ای بودکه هردوی مامطمئن بودیم هیچ عشق وعاشقی دربین نیست فقط شدیم سنگ صبورهمدیگه فقط همین.ارتباط تلفنی هم بامن داشت همینطوراس ام اس زدن که دیگه اپلیکیشن منوتوبت روشاخش بود اصلاگروه ماانگارخوره اس ام اس داشت ویکی ازسرگرمیهامون همین اس ام اس آدرس جدید منوتوبت بازی ها بود.بهنام ازترکیه برگشت خیلی روحیه اش شرط بندی منوتوبت تغییرکرده بودمثل این بودکه منوتوبت نتیجه گرفتن ازتحقیقش خیلی براش مهم بوده همه بهش تبریک میگفتن ومنم مثل بقیه تبریک گفتم ولی اصلا برام مهم نبودفقط رعایت ادب روکرده بودم.شب یلدا رسیدوطبق هرسال چون مامانی که بزرگ فامیل بودوبامازندگی میکردهمه فامیل خونه ماجمع میشدن.کلی اون شب به همه خوش میگذشت ازبخوربخورشب یلداگرفته تاشوخی های بچه های فامیل وبزن وبرقص هرچی بگم کم گفتم.آخرشم که فال حافظ گرفتن شروع میشدوعمه شهین که تبحرخاصی دراین مقوله داشت باعث میشد همه جوونهای فامیل دورش حلقه بزنن.دراین میون من گوشیم دستم بودچراکه دائم باید جواب تلفن یا اس ام اس بچه ها به خصوص مجید رومیدادم.وقتی نوبت فال من شداولش همه کلی سربه سرم گذاشتن منم که ازجواب دادن وانمی موندم خلاصه وقتی کنارعمه شهین نشستم گوشیم روروی میزناهارخوری گذاشته بودم.تمام مدتی که عمه شهین برام داشت.

فال میگرفت وصدای خنده همه منوتوبت مابلندشده بودمن متوجه نشدم که بهنام گوشی من روبرداشته وتمام اس ام اسها روخونده!!!اس ام اسهایی که محض تفریح گاه شدیدا هم عاشقانه بودن!!!ولی این اس ام اسها ازنظرمن ودوستام فقط اس ام اس بودن نه ابرازحقیقت.بعدکلی خنده که فال من تموم شد وتوسروکله چندتا ازپسرعموهام زدم وقتی ازجام بلند شدم دیدم بهنام رومبل کنارهال نشسته وباچهره ای گرفته درحالیکه گوشی من دستشه داره اس ام اسهام رومیخونه.رفتم جلوگوشی روازش گرفتم.همونطورکه نشسته شرط بندی منوتوبت بودخیره آدرس جدید منوتوبت به صورتم نگاه کرد.برگشتم وازپله هارفتم بالاوداخل اتاقم شدم اصلا متوجه نشده بودم که دنبال من اومده وقتی برگشتم دراتاق روببندم دیدم پشت سرم ایستاده.گفت:نتیجه سفارش من این بود؟این آقامجیدکی باشن که اینقدرعاشقانه اپلیکیشن منوتوبت براتون اس ام اس ارسال میکنن؟باطعنه ونیشدارحرف میزدعصبی شده بودم چون ازنظرمن بهنام حق نداشت گوشی من روچک کنه…………..پایان قسمت هفتم
داستان دنباله دار قسمت هشتم
کمی نگاهش کردم.خیلی عصبی شده بودم ولی سعی میکردم خودم روکنترل کنم ازرفتارش کلافه شده بودم ودیگه منوتوبت هرحرفش حوصله من روسرمیبرد.دراتاق روبست وبه پشت درتکیه داددستهاش روروی سینه بهم قلاب کرد وخیره به صورتم نگاه کرد.منتظرجوابم بوددرست مثل اینکه یه آدم گنده میخواد ازیه بچه کوچولوبه خاطراشتباهی که مرتکب شده بازخواست کنه.گوشی روگذاشتم روی میزتحریرم وتکیه دادم به میز.باعصبانیت ولی صدایی آروم گفت:خوب؟گفتم:چی خوب؟گفت:این آقامجید کیه؟جواب دادم:یکی ازبچه های گروهمون .عصبی شد دوقدم به سمتم اومدوگفت:مرده شوراون شرط بندی منوتوبت گروهتون روببرن که هرروزیه آشغال روبه عضویت میگیره.گفتم:بهنام گوش کن نه مجید نه هیچکدوم ازبچه هاآشغال نیستن تواگه فکرمیکنی گروه ماآشغاله ومنم قاطیشونم پس تومواظب خودت باش الان که پیش من هستی توروهم قاطی آشغالها کسی نبینه.یک قدم دیگه به سمتم برداشت ودرست مقابل من قرارگرفت فاصله ما خیلی کم شده بود مستقیم به چشمام نگاه کردوگفت:بلبل زبون بودی ولی دیگه داری زبون درازهم میشی…آنی بامن اینجوری حرف نزن…خودت خوب میدونی که هیچ وقت حرف الکی اپلیکیشن منوتوبت کسی ازمن نشنیده.گفتم:دیگران شاید…ولی الان مدتیه من غیرازچرت وپرت هیچی ازتونشنیدم توفقط زوربلدی بگی اصلا به توچه ربطی داره که کی به گوشی من اس ام اس میده؟ کی بهم زنگ میزنه؟تواگه خیلی غیرت داری بروجلوی دوتاخواهردوقلوی خودت روبگیر که دارن نیاوران روآبادمیکنن.باعصبانیت گفت:آنی درست صحبت کن.جواب دادم:نمیخوام…دروغ که نمیگم…بروبرای اونها تعصبت رونشون بده من خودم حواسم به خودم هست نیازی هم به تو ندارم.صداش کمی بلند شدوگفت:آنی من به موقع به وضع اودوتاهم میرسم ولی الان تویی که برام مهمی.نیشخندی ازروی عصبانیت زدم وگفتم:من اگه نخوام توروی من تعصب داشته باشی یااگه نخوام برات مهم باشم باید آدرس جدید منوتوبت کی روببینم؟دراین لحظه گوشیم زنگ خوردخواستم جواب بدم بهنام دادزد:خفه اش کن اون گوشی روداریم حرف میزنیم باهم.بدون اینکه متوجه بشم کی پشت خطمه گوشی روخاموش کردم وگفتم:چته؟اصلا به توچه؟گفت:دیگه شورش روداری درمیاری…اعصابم روریختی بهم امشب.گفتم:به جهنم!به محض اینکه این روگفتم زدتودهنم!!!گوشی ازدستم افتاد کنارمیزتحریرودرهمین لحظه ماندانادراتاق روبازکردوکاملامتوجه موضوع شد.چشمهای مانداناازتعجب گردشده بود وبه بهنام ومن نگاه میکردآروم اومد داخل ودراتاق روبست وگفت:چی شده منوتوبت ؟اشکهام  شرط بندی منوتوبت دیگه دراختیارخودم نبودن همین طورپشت سرهم بیرون میریختن.گوشی روازروی زمین برداشتم وگفتم:بهنام مرده شورت روببرن…حالم ازت بهم میخوره…اصلا به توچه…دوست دارم هرکاری دلم میخواد بکنم.بهنام گفت:تاوقتی من هستم توهیچ غلطی نمیکنی.مانداناگفت:شمادوتاچ رااینجوری میکنین؟الان صداتون میره پایین!!به خداآرش میادبالا ها آنی…بهنام بیا بروپایین تو روخدا تا شربلندنکردین شمادوتا.وبعدمانی دست بهنام روگرفت ودرحالیکه من وبهنام هنوزعصبی به هم نگاه میکردیم بهنام روازاتاق فرستادبیرون بعدخودش برگشت داخل اتاق واومدکنارمن روی تخت نشست.سعی داشتم گریه نکنم ولی اشکام دیگه تواختیارخودم نبودن فقط تند تند سعی داشتم صورتم روپاک کنم.ماندانا گفت:چه غلطی کردی که بهنام رواینجوری آتیشی کردی؟گفتم: منوتوبت مانی بروبیرون تویکی دیگه اعصاب من رونریزبهم.ماندانا ازجاش بلند شد ودرحالیکه داشت ازدرمیرفت بیرون گفت:من که میدونم تودخترلوس ومغروری هستی پس این تویی که مقصری ولی کلی میگم بهت آنا حواست روجمع کن.عصبی شدم.

اپلیکیشن منوتوبت

وگفتم:تویکی خفه لازم نکرده برای من خانم معلم بشی.هنوزکامل ازدراتاق بیرون نرفته بودکه آرش مانداناروکنارزدواومدداخل کمی عصبی بودولی وقتی دیدمن دارم گریه میکنم آروم شدوگفت:چی شده؟تووبهنام چتون اپلیکیشن منوتوبت شد یه مرتبه اومدین بالابعدشم اون اومدپایین مثل دیوونه ها رفت خونه خودشون توهم که اینجا نشستی داری آبغوره میگیری؟مانداناگفت:روش زیاده.آرش برگشت نگاهی به مانداناکردوگفت:کی؟بهنام؟م� �نداناگفت شرط بندی منوتوبت :نخیراین ننرخانوم.وبعدبه من اشاره کرد.آرش گفت:خیلی خوب آدرس جدید منوتوبت توبروپایین من خودم میدونم این وسط کی روش زیاده کی هم زیادی حرف میزنه.ماندانا رفت بیرون دراتاق روهم بست.آرش روکردبه من وگفت:آنیتا چی شده؟گفتم:هیچی.آرش نگاهی منوتوبت به من وگوشی که تودستم بودکردوگفت:سرچی بحثتون شد؟دوباره زدم زیرگریه گفتم:بهنام همه اش زورمیگه…همه اش توکارم دخالت میکنه…همه اش…آرش نگذاشت حرفم تموم بشه گفت:ببین آنیتا بهنام بدتورونمیخواددرست مثل اپلیکیشن منوتوبت من مثل کوروش اگرم یه وقتی چیزی میگه چون مثل ما نگرانته حالااون یه جورهایی این چندسال بیشترباهات بوده وبیشتررورفتارت نظارت داشته برای همینم به خودش این اجازه رومیده که نگرانت باشه ولی اگه فکرمیکنی واقعا حرفاش وکارهاش غیرمنطقیه وواقعاداره اذیتت میکنه من خودم میتونم به راحتی روش روکم کنم ولی فکرنمی…یکدفعه ترس همه وجودم روگرفت میدونستم آرش وکوروش وقتی به خاطرمن یامانداناعصبی بشن چه جهنمی روحالاباهرکی باشه به پامیکنن.ادامه حرفهای آرش رونفهمیده بودم برای همین وقتی آرش گفت:باتوهستم آنیتا!!!میگم نظرت چیه؟کمی خودم روروی تخت جمع وجورکردم.دربازشدوکوروش اومد داخل نگاهی به من کردوگفت شرط بندی منوتوبت:چی شده؟مانی بهم گفت بابهنام حرفت شده!به دوتاشون نگاه کردم دیگه گریه نمیکردم فقط به این موضوع فکرمیکردم یه جوری سروته قضیه روهمش بیارم بنابراین گفتم:چیزمهمی نبود یه بحث کوچیک بودهمین.کوروش باتردیدنگاهی به من وسپس به آرش کرد.آرش باحرکت دست به کوروش فهموند که آروم باشه وبعددرحالیکه کوروش روباخودش ازاتاق بیرون میبردنگاهی به من کردوگفت:آنیتا روحرفهام خوب فکرکن هروقت مشکلی هم داشتی اول به منوتوبت خودم میگی آدرس جدید منوتوبت فهمیدی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *